مادرم با موهاي هميشه خرمايي و رگه هاي سفيد و دستاني كه لطافت سالهاي جواني را فراموش كرده اند به سر نوشت غريب پدرم دچار شد .گويا حكمتي است كه هر دو اگر هم دردي  مي كشند درد يكسان بكشند .ناراحتي دهليز قلب اين بار سراغ مادرم را گرفته و انگارمن هم افريده شده ام كه فقط سختي ببينم ؛ ديروز كه خانم برادرم مادرم را معاينه كرده و نوار قلبي گرفته بود  فهميده بود كه اوضاع مادرم روبراه نيست و باز هم انگشت اتهامات به سوي من روانه شده بود كه فقط روزبه هست كه منبع توليد استرس است و هم اوست كه<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

هر چه مريضي در عالم است نقش او در ان پيدا و نا پيداست.

وقتي فهميدم كه حال و احوال مادرم خوش نيست – اولش باورم نمي شد – بعد از مدتي خنده ام گرفته بود و نمي دانم چه شد كه به خود امدم  ديدم در نت هستم اين قد دوست داشتم كسي از دوستانم در نت باشد تا ارامم كند اما كسي نبود ؛انها هم كه بودند انگارنبودند .....حتي پيام هاي كوتاه هم  حالم را عوض نمي كرد......

 

تمام خاطرات كودكي  از امادگي؛ د بستان تا همين روز هاي اخير مثل برق و باد از جلوي چشمانم مي گذشت .ياد روز هاي كلاس اول افتاده بود م  كه مادرم من را جلوي د بستان نگه داشته بود و اين بار او بود كه از گوشه چادرش دستم را گرفته بود و واشك از چشمانش  جاري

بود؛ياد موشك باران و امن ترين جاي دنيا ؛كه اغوش مادرم بود .جلوتر امدم ياد اخمهايي كه نمي گذاشت در خيابون فوتبال بازي كنم ! ياد صبح هاي زمستاني  سرد و تا ريك كه مادرم من را تا مدرسه مفيد مي اورد و مدام در گوشم مي خواند كه ارزويش پزشك شدن  من هست ولي من مهندس شدم همان طور كه خواهرم دارو ساز و برادرم مدير شد  .روز كنكور 300بار از زير  قران رد شدم و اية الكرسي برايم خوانده شد ...زمان اعلام نتايج  بود  كه زهر خندي به من زد كه مهندسي شيمي هم شد  رشته كه تو قبول شدي...سفر مكه اش  و اين كه تا به تهران رسيد گمشده اش من بودم   يه كعبه با عيار طلا بالا  به عنوان سوغاتي بهم داد و وقتي گفتم :طلا به چه دردم مي اد گفت بذار واسه روز مبادا . (3 تا از اين كعبه ها دارم  بعد ها خواهر و برادرم هم سوغاتي مشترك اوردن از سفر حج).....قبولي فوق...اتفاقات جور واجور....

اين اتفاقات جور واجور و گذشت زمان باعث مي شد كه فاصله فكري ام با انها بيشتر شود شايد اگر مادرم اين قد اصرار نمي كرد كه كار  كنم اين قد اصرار نمي كرد كه درسموزود تمام كنم و سربازي برم   من هم در مقام مقابله بر نمي امدم و......

الان هم كه تمام هم و غمم رفتن از ايران است سخت ميترسم كه نتوانم دوري شان را تحمل كنم هر چند كه اين جا هستم از همه چيز خسته ام ؛بگذريم  مريضي پدر و مادرم جدا از بعد انساني و پدر و مادري من را در انديشه فرو برده  كه چه تلخ است پروسه زندگي و فريبي كوچك است اين را عقلم مي گويد اما احساسم  اشك است و اشك........

///////////////////////____________///////////////////

مادرم:: هر چند من پسري خوب نبودم و دوست هم ندارم در هيچ زماني نقش پدري داشته باشم اما تو برايم مادري خوب و ايثار گر هستي ؛تحمل مريضي ات برايم دشوار است ؛ تحمل درد كشيدن و دم بر نياوردنت ديوانه ام مي كند...هر چند من هم مريضم درد غرور- درد بي دردي - درد كاسه شكسته صبر.....چه نا شكرم خدايا ....

با تمام وجود دوست دارم .........اي شالاه زود خوب ميشي........

كات.

تهران – خانه پدري 

/ 7 نظر / 4 بازدید
zpanah

روزبه جان دوست خوبم سلام! فداکاری و مهربونی مادر ها داستان و فیلم نیست گرچه ما بیشتر در این قالب دیده ایم و شنیده ایم! به خصوص مادرای ایرانی که در فضایی سخت و زیر ظلم مضاعفی که جامعه بهشون وارد می کرده بیشتر شکسته و شکسته شده اند! مادرایی که با دست خالی و فقر بچه هایی بزرگ کردن که آدم نمیدونه چه جوری میشه ازشون قدردانی کرد! مادرایی که همش نق بچه ها رو تحمل کردن .سنگ صبور بچه ها بودن.هی بچه ها اومدن خونه بهشون گفتن چرا دوستامون اینو دارن و ما نداریم و یا چرا بابا اینجوریه و این چه شوهری بود تو کردی و...... مادرایی که خودشون با صرفه جویی و نخوردن از گلوی خودشون زدن تا ۱۰۰۰۰ دستی بدن به پسراشون که يه شب پسرشون بره رستوران و از بقيه دوستاش کم نياره! ۱۰۰۰۰ تومن واسه اونا خيلی پول بوده ۳ ماهی برا جمع کردنش زحمت کشيده بودن!

zpanah

مامانايی که کتک خوردن و دم بر نياوردن و به بچه هاشون گفتن فقط درس بخونيد که تنها راه نجاتتون درسه! گرچه شايد مامان من و مامان تو ازون مامانا بودن که اونقدر خوشبخت باشن که کتک نخورن و در فقر هم زندگی نکردن اما بزرگترين مشکلشون اينه که مامانن! مامانا واسه بچه هاشون بهترين های دنيا رو ميخوان ولی توانايی هاشون محدوده! اينکه مال يه نسل ديگن و يه جور ديگه فکر ميکنن! مامان منم از دوری من فکر کنم مريض شه! .... اونقدر گريه و زاری ميکنه که.... ولی من مجبورم راه خودمو برم چون من عقلانی فکر ميکنم و او عاطفيه!

zpanah

تو هم ميدونم که مامانت رو دوست داری ولی الان وقتيه که بايد خوب فکر کنی! مامانت دلش می خواد خوشبختی تو رو ببينه و اين که راضی هستی! تو که نميتونی اونجا به يه کار الکی راضی باشی يا به خاطر دل ديگران ازدواج کنی و يه عمر.... پس تو راه خوشبختی و رضايت خودتو برو! آرزوی مامانت هم همينه! همه اين خستگياش وقتی واسه graduation party دکترات دعوتش کنی و بياد ببينه پسرش دکتر شده در ميره! اونوقت خودش بهت ميگه مادر برنگرديا همين جا بمون. شک نکن!!!

لات اینترنتی

خيلی احساسی و ناناز بود ..ما که خداییش کف کرديم !!! دمت گرم ... برای همه مادر ها علی الخصوص مادر شوما آرزوری طول عمر وسلامتی میکنیم..ضمنا هر چی شوما بگی ما در خدمتييم راستی اينجا رو ديدی www .blogfa.com

لات اینترنتی

آقا ما الای به شوما لينک ميديم بعد شوما که مطلب نوشتی به مطالب شوما استناد ميکنيم و باز هم اونجوری لينک ميدیم..گرفتی چی شد؟ ما مطمئنيم شوما در اين زمينه موفق خواهيد شد

سبکبال

مادر .. جای خالی همیشگی نوازش و پشتیبانی برا همه ی اونایی که فکر می کنن بزرگ شدنو اما هنوز برا مادراشون کوچیکن ...

بهداد

خيلي سخته آدم عزيزش جلوش مريض ياشه...ابراز همدردي كردن آسونه ... ولي تا آدم خودش تئو اون شرايط قرار نگيره نمي فهمه كه چقدر سخته.. روزبه جان ... مواظب مادرت بيشتر باش...فكر ميكنم اونها حق دارن كه نگرانه وضعيت فعليت باشن ايشالا زودم خوب ميشه