...

  •           پاهام رو جلوم دراز كرده بودم و به پشتي تكيه داده بودم گوش فيل ودوغ غليظ حسابي حالم راجا اورده بودصداي جاودانه مرحوم هايده وپك هاي پشت هم كه به قليون ميزدم من رو به دنياي ديگه اي ميبرد.خاطراتم رو مرور ميكردم به خصوص 2ماه اخير كه مثل برق و باد گذشته بودن – اتش قليون زود مي سوخت و من حريص تر دود را به درون ميدادم!!بالاخره يه اتفاقي تو زندگيم افتاده بوداونم بعد 3 سال.تونسته بودم از پروژه فوق ليسانسم دفاع كنم هر چند كه نامردي از مردان دانشكده ديده بودم و برايم 2باره و 2باره ثابت شده بود<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />
  •           كه تنها مرد دانشكده خانم ميلاني است ولي باز شاكر بودم كه همه چي تمام شده!!!اما اي كاش تمام نميشد؟؟چون
  •            فارغ شدن از درس زخم هاي كهنه اي رو برايم باز ميكرد اينكه چه كاري ميخوام انجام بدم- اينكه چه هدفي دارم-
  •              و چه ارزويي-اينكه چه زود بهار زندگاني و عمر جواني ز كف ميرفت و قامت شكسته ما‏‏‘ در جستجوي مرهم سراغ اسان ترين راه كه همان راز و نياز بود مي رفت اما‘خدا هم- همان خدايي كه ميگفت بخوانيد مرا تا استجابت كنم شما را- او هم نمي شنيد. همه چيز به سرعت طي مي شد هنوز داغي تنم سرد نشده بود كه 3روز بعد از دفاع فوق پدرم بیهوش شد-اواره بيمارستان لقمان شدن و شب را به سحر رساندن وبر شاخه های اميد برگ زرد بودن و شريك رنج و درد بودن حكايت ديگر ما بود – ديگر فرياد دلتنگي هم هر چند بلند به گوش نمي رسيد!!به ياد ماهي هاي قرمز كوچولوي سر سفره 7سين مي افتادم اونا يه خونه مثه رودخونه داشتن و بزرگترين ارزوشون رسيدن به دريا اما من.....‘من اين 2ماه رو هم مثه بقيه 2 ماه هاي گذشته گذرانده بودم ولي اينبار به روي خود مي اوردم كه خسته ام......من اي كاش و صد ها اي كاش كه مي تونستم مثه بقيه به خودم دروغ بگم كه براي چي هستم و مثه بقيه يه سرگرمي براي خودم درست كنم كه بخاطر اون
  •            از صبح تا شب به اين در و اون در بزنم اما به راستي من چرا دروغ گو نبودم؟؟؟!!شايد حقيرانه بازيچه تقدير شده بودم..........
  •            كات.
  •  
/ 3 نظر / 6 بازدید
zinab

salam mano bebakhshid ke farsinaneveshtam.horufo nadaaram. bebinam ruzbeh in adahaa chie?maskhare baazi dar naiar.inghadram naashokri nakon! baraat email mizanam