دوستی داشتم که سال 83 درسی ماندگار ازش یاد گرفتم!سرطان داشت و مبارزه می کرد روحیه خوبی داشت!سرمایه فراوان شهرت و خلاصه همه جیز داشت و اعتقاد داشت که تا لحظه اخر باید کار کرد و مبارزه! و همه این ها رو هم انجام داد! در یک عصر پاییزی در آن روزهای اخر برایم قهوه ای ریخت و شروع کرد با صدای بریده به حرف زدن، برایم گفت همه دنیایش را حاضر است بدهد تا باز به دهه چهارم زندگی برگردد!"همان جایی که تصمیم گرفته  بود که بیشتر کار کند تا بیشتر پول داشته باشد" و دست زنش را بگیرد و خیابان پهلوی را برود تا سر پل تجریش از ان جا داخل بازارچه بشوند نفری دوسیخ جگر بخورند و بی دغدغه بخندند! گفت من که می دانم نمی توانم ولی تو وهمسن هایت فرصت در لحظه زیستن را از دست ندهید! روحش شاد که همیشه برایم سمبل مردی و معرفت بوده و خواهد ماند!!

/ 0 نظر / 7 بازدید