قنادی فرانسه

شش سالم بود از کوچه مان امدیم تا خیابان جمهوری بعدش امدیم تا ابوریحان و یواش یواش امدیم تا نبش خیابان انقلاب و ابوریحان.قنادی شلوغی بود.اسمش را از برادرم پرسیدم،گفت:فرانسه.اسم کلی نوشیدنی را برایم خواند و برای من شیرکاکائو اشنا تر بود و من انتخابش کردم.انجا به علت نزدیکی به دانشگاه ازاد و تهران پاتوق بچه های هنری هم بود.البته چند صباحی هم اسمش به ممتاز تغییر کرد ولی دوباره همان فرانسه شد.پانزده ساله ام.با بامداد و حسن گیل و صابر سوسک و هادی هنجن در حال بازگشت به منزلیم.از جلو ان رد می شویم.اما با خودمان می گوییم به جای این سوسول بازی ها دو شنبه قبل کلاس می رویم طباخی کاشانی کله می زنیم.منابع مادیمان هم محدود است ضمنا.نوزده سالگی بعد کلاس سه تار محسن نفر،حسابی جو گیر شده ام که بزودی نوازنده میشوم.به قنادی می روم.اسپرسو تلخ و پای سیب می خورم،همین یه بار با این مدل و کل تابستان پاتق ثابتم است.بیست و پنج ساله ام،امید می پرسد هوس قهوه خوب کرده جایی نزدیک سراغ دارم.با سر جواب می دهم،اما من همچنان پایبند به کافه گلاسه هستم.بیست و نه ساله ام.دلم گرفته.ماشین را پارک می کنم.نون خامه ای و منوی همیشگی.ماشین را رها می کنم.ابوریحان را تا اخر پایین میروم.دلم کمی ارام می شود.چهل ساله می شوم،به خیابان انقلاب می روم،سراغ قنادی را می گیرم،خبری نیست.همه جا عوض شده گویی!دوست دارم باز شش ساله شوم.....!

کات

/ 3 نظر / 3 بازدید
فیفیل

سلام. احتمالا شبیه حس من و پدرم است نسبت به کافه نادری. عضو محک هستم. ممنون از راهنمائی. آن خوابها هم بلا نیست. احتمالا عذاب وجدان من است از اینکه شاید زندگی کسی را خراب کرده باشم.