امشب دم افطاری یه هو خواستم همه چی شبیه باشه با تهران،صدای ربنا باشه،اب جوش و خرما و غذای گرم،خوب امید هم امده بود و همه این ها امکان تحققش بود،بعدش همون دم دم ها باز دلمون یاد کرد از همه اونایی که نیستن!همسایه هامون،مدیر دبیرستان مون،فک و فامیل و دوست و اشنا،کلی همین جوری فاتحه فرستادیم،یه خورده ته دلمون سبک شد!یادش بخیر!چه قد دلم می خواد افطاری دعوت شم!تو سفره هاش سبزی باشه،پنیر باشه!شله زرد،کلی آدم که منتظرا که اذون بشه،کلی بعد افطار حرف زدن،فوتبال سالنی تا نزدیک های سحر،بعد پیاده رفتن تا هفتکچلون،سحری خوردن با پاچه و چایی پشت بند،اصن دلم می خواد پرواز کنم هلپی بیفتم تو اون قدیم قدیم ها!ای بابا همش وهم و خیال خوب نمیشه دیگه!باید خودم و خودت باشیم همیشه برا افطار ها

/ 0 نظر / 2 بازدید