اغوشي بي دغدغه، در فراسوي شب با اضطرابي بي نشان ، روشني صبح را نويد ميداد ، كاش همين يك بار صبح دير تر مي امد ..خور شيد بيشتر مي خوابيد و من....گفتم من ، چه اشتباهي!!!! جايي كه او بود ، همه من ها ؛ ما بودند و بدون او « من » بي معني بود ،....ما افتاب را در فراسوهاي افق مي پنداشتيم وتا صبح موعود و بعد از به سر امدن انتظار اين شعر شاملو را در زير سنگيني خروار ها سكوت صدا مي زديم...........

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

ميان افتاب هاي هميشه

زيبايي  تو لنگري است

نگاهت شكست ستمگري است –

و چشمانت با من گفتند

كه فردا روز ديگري است

كات.

ايران- فرهنگ شهر

خانه 22

 

 

/ 2 نظر / 8 بازدید
tannaz

عجب !

zinab

بابا ادبيات! خيلی قشنگ بود فقط چرا دير به دير آپ می کنی؟