در شبان غم تنهايي....<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

ارام و ساكت شانه هايش تكان مي خورد، با هر نفس با د تازه تر ميگشت، سوز سرد و طاقت فرساي دي ماه، اب را از بيني جاري ساخته بود ، ان جا كه ايستاده بود و بعد نه زمانه كه اختيار جبرانه به حركتش وا مي داشت، يك اسپرسوي تلخ و پاي سيب و انگاه انتظار تا در فرصتي بعد  حكايت خيلي دور- خيلي نزديك باشد.

از برت دامن كشان......

تازگي عيدي و هزار ارزوي مانده براي ابتياع هر انچه دوست داشت،مادر پسري در پي پيوند كليه براي جگر گوشه اش،،،،تازگي عيدي تازه تر شد وقتي در عين نياز، دست نياز مندي گرفته شد، شب بود صبح شد ، افق خنديد ..خورشيد تعظيم كرد ...و وجدانش احساس غرور..

من پريدن دل را با دو چشم خود ديدم.....

نيمه خرداد يا دو سه روزي مانده ،گز سكه اي و دو دست نوشته  كه پيام دولت فخيمه دل بود سر از نشاني در اورد كه ماهي طول كشيد تا عطف  به ان حركتي صورت پذيرد هر چند دير ولي دلچسپ........

پرواز را به خاطر بسپار ..

ميان افتا ب هاي   هميشه ، وقتي از دور به دور تر مي رفت به اندازه يك‹تر› فهميده ميشد 

چه نزديك بود در دور و چه غريبه در دور تر......

از زلف ليلي حلقه اي در گردن مجنون كنيد

ديوانه طغيان كرده بود كه زنجير و زندان بشكند ...ديده شد زنجير و زندان شكسته دلي هستند كه در پي حلقه اي ديگرمي خوانندش.....شكر مكرر بي خوابي بود...امتحان در پيش ...گوهر جان فرياد مي كرد شور شعور تحول ......

‹‹لحظه عبور از درد  روزگار سختي بود  

من ترا كنار خود روز امتحان ديدم››

كات.

تهران- خانه پدري

 

 

/ 0 نظر / 6 بازدید