چشم هایش یا چشم هایم!

چشم هایم را که باز کردم دنبال موبایلم گشتم نه زنگی نه پیام کوتاهی.دوباره خوابیدم.خوابش را دیدم هوا سرد بود.پانزده درجه زیر صفر.اب با شدت فراوان می امد ودر نهری جاری می شد،کاهو های دسته شده در انجا شسته شد و به سفره رسید.قزل الا کباب شده و برنج اب کش،دوغ محلی و خوابیدن کنار بخاری با پتوهایی که بوی سرما میداد.چشم هایم سنگین و سنگین تر می شدند.یخچال و بخاری دور سرم پرسه می زدند.قندیل ها از گوشه ساختمان اویزان و من باز سنگین تر می شدم.صدای خر خرم به ارامی نوید خوابی ارام را میداد.از تیر ماه ندیده بودمش.الان دی بود.فیلم کافه ترانزیت و ان رستوران مرزی و خروش ارس در کنار خدافرین تا انتهای کلیساو سپس بازگشت تا دهکده و همچنان گردش بخاری و صدای زوزه.دلم هری ریخت وقتی چشم ها دوباره باز شدند باز نه زنگی بود نه پیام کوتاهی.می گفتند تولد تا زمان نا معلومی به تعویق افتاده.دلیلش را که پرسیدم کسی از ان سو یا کمی دور تر پاسخ داد "به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند"

کات.

/ 0 نظر / 5 بازدید