دست تو جیبش کرد و پول تاکسی را داد.حس غریبی صدایش می کرد،سرعتش را بیشتر کرد تا زود تر برسد!کیف کار و خرید میوه و روزنامه های یومیه را از این دست به ان دست می کرد،جلو در خانه که رسید شلوغی مبهمی را دید!هر کس حرفی می زد،اما صدایی بلند تری می گفت:طفلی دانشجو فوق بوده،تو جاده اشتباهی بهش تیر زدن اما اون واقعی مرده!دوباره اون صحنه ها یادش افتاد!!حالا اون هم پدر بود هم مادر!امروز ها برایش هر روز تکرار می شد.باور نداشت رفتن را اما باور نداشتن کا فی نبود،رفته بود و دیگر هیچ!

پی نوشت:در این تاریکی شمع ها را روشن کن،پر مرغان به نگاهی گره خورده است

پی نوشت دو:دلم برای تو خیلی تنگ شده،قول بده دیوانه نشی،فریاد بزن

پی نوشت سه:چهارم "شخص"مجهول را دریاب.

/ 2 نظر / 4 بازدید
کامران

طفلکی پدر که کمرش شکست...طفلکی دخترک... طفلی انسان...