نویسنده: ابیا - پنجشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٤
اغوشي بي دغدغه، در فراسوي شب با اضطرابي بي نشان ، روشني صبح را نويد ميداد ، كاش همين يك بار صبح دير تر مي امد ..خور شيد بيشتر مي خوابيد و من....گفتم من ، چه اشتباهي!!!! جايي كه او بود ، همه من ها ؛ ما بودند و بدون او « من » بي معني بود ،....ما افتاب را در فراسوهاي افق مي پنداشتيم وتا صبح موعود و بعد از به سر امدن انتظار اين شعر شاملو را در زير سنگيني خروار ها سكوت صدا مي زديم...........
ميان افتاب هاي هميشه
زيبايي تو لنگري است
نگاهت شكست ستمگري است –
و چشمانت با من گفتند
كه فردا روز ديگري است
كات.
ايران- فرهنگ شهر
خانه 22