دفترچة خاطرات

زمستان 72

    دبيرستاني بودن مزة خاص خود را دارد، اردوي اصفهان چه حالي داد. همة درسها را خوب مي‌فهمم. فقط آقاي يوسف‌زاده در زبان اذيتم مي‌كند. جبر اين قد مسئله حل كرده‌ام كه از خود معلم بيشتر وارد شدم، اين ثلث شاگرد اولي حق من خواهد بود.....

 

زمستان 74

    بعد يه سال كه با ميثم قهر بوديم، آشتي كرديم، اونم تو اتوبوس وقت برگشت از يزد، برنامه‌نويسي بيسيك نمي‌فهمم، خونه كامپيوتر ندارم كه بتونم تمرين كنم، مامانم مي‌گه كامپيوتر، زير ديپلم نمي‌شه، كار شيطونه، از زندگي مي‌افتي، دفترچة كنكور دانشگاه آزاد را فرستادم. سال سوم نظري انتخاب اولم مهندسي مكانيك بود، آخر اين ماه مي‌رم يه سري كتابهاي تست مي‌خرم.....

 

زمستان 75

    يواش يواش داره كتابها تمام مي‌شه، مكانيك عجب درس مزخرفي هست،‌هيچي نمي‌فهمم، فيلم خواهران غريب را اين قدر ديديم  كه تمام صحنه‌هايش را از بر شديم، همه تو حول و  ولع هستند، بيژن راد شبي 4 ساعت مي‌خوابه،

و هي تست می‌زنه، اين قدر مداد دستم گرفتم كه انگشتم باد كرده، اسفند ما يه اردوي آمادگي مي‌ريم رشت......اين جا هوا همش بارونه. دلم لك زده واسه خونه، خسته شدم از درس، تمام رستوران‌ها رشت رو رفتيم، عجب پلوماهي داره       جهانگير             امروز درس نخونديم. مامان مامان باباي بچه‌ها اومدن ؛روز ملاقات بود. رفتيم مرداب، زيباكنار، دريا نمي‌چسبه.....استرس داره مي‌كشه منو، از تهران زنگ زدن كه برادرم داره داماد مي‌شه......

يه ماه  ديگه مرحلة اول كنكور رو مي‌ديم خيالم راحت مي‌شه...................

 

 

زمستان 76

    دانشجو شدن هم حالي داره، امير بلالي، مهدي ديباج، بهداد حكمت پايه‌هاي فوتبال جلو نساجي هستن، چيه هفته به هفته تريبون آزاد......

يه دختره هست تمام كلاسهام با اونه.....خدا چرا هر چي نعمت بوده را فرستاده تو نساجي، رشتة ما قحطي اومده است. توش خوشگل پيدا نميشه.

 

زمستان 77

    سياستم داره قلقلك مي‌آد، يعني چند وقته فكر مي‌كنم چه طور مي‌شه يكي اسم خدا رو بياره و واسه رضاي خدا آدم بكشه، قتلهاي زنجيره‌اي ترسوندتم،‌ علي افشاري كه حرف مي‌زنه يه احساس غروري مي‌كنم........اين دختره رو بگم خدا چي كارش كنه هي رنگ بنفش مي‌پوشه ما از كار و زندگي مي‌افتيم، يه تركه شده است استاد سيالات كلي در مورد مهندسي شيمي و جايگاهش حرف زد. اسمش بهرام دبيره........بامداد عاشق پريسا شده صبح تا شب عمران تهران را رها كرده تو پلي‌تكنيك لنگر انداخته....

 

زمستان 78

    انتخابات مجلس نزديكه، يعني ما برنده مي‌شيم......آ‍ز شيمي فيزيك                  هي روح‌الله فرج زاده در گوشم مي‌خونه بگذار از مقابل روي تو بگذريم دزديده بر شمايل روي تو بنگريم. فك كنم اينو واسعه هاديش مي‌خونه، نليا

تبليغ ملي – مذهبي‌ها را پخش مي‌كنه!......من ديگه به عنوان يه آدم پاي كار تو انجمن‌ جا افتادم.......نشست آمفي‌تئاتر عمران برگزار شد. شوراي مركزي انجمن استيضاح شد.......شادمهر عقيلي عجب صدايي داره. ساده بگم ساده بگم دهاتي‌ام.....

 

 

زمستان 79

    شب‌ها تا 5/8 دانشگام، كنكور فوق دارم، كار شوراي صنفي وقت گيره، دبير شورا بودن هم دردسر داره،....حامد هوسي و تيمش نشريه در مي‌آرن به اسم شباهنگ.......كلاردشت چه قد سرده امشب كنارم هادي مشيري داره روح احضار مي‌كنه. ملكي‌نژاد هم از بس غر زده كچلمون كرده. بقية شوراها هم مسئول فرهنكي دارن ما هم.....آقا و مقتدانا امام خامنه‌اي امروز آمد پلي‌تكنيك، همه جا سراسر نور و  زور بود. سجاد يه حلب 17 كيلويي و 50 كيلو برنج.....

 

زمستان 80

    فيلم سگ‌كشي آمده، به خدا من اصلاً اهل دوست بازي نيستم اما مردم چرا حاليشون نميشه،....اشكان و محمد آمدندند سر قلهك رفتيم سينما فرهنگ........

نادري فر، جرم پيشرفته تهديد كرد كه منو مي‌ندازه فوق‌ليسلنس افتادن هم جالبه‌ها؟ خدا پدر و مادر مريم روانچي رو برايش نگه داره عجب جزوه‌هاي توپي مي‌نويسه، جزوه راكتور رو كه مي‌خونم انگار سر كلاس سهرابي نشستم......

             مانلي گيتارش را ورداشته. اگه يه روز بري سفر را مي‌زند            برزين آهنگهاي هايده رو مي‌خونه. شيراز هيچ وقت هواش به اين خوبي نبوده......جشن فارغ‌التحصيلي هم برگزار شد. بهروز هستم يك زرعي كار منم خوشبختم......امروز 4 روز به عيد مونده رفتيم دركه......اين  فرناز عجب بهنازيه آخره گيج هاست، به خدا............

 

زسمتان 81

    يكي از من خوا هش كرد كه براي كنكور فوق، واسش برنامه بريزم، به قيافه‌اش نمي‌خوره اهل مرام و معرفت باشه، اينو عقلم مي‌گه، كاش بتونم حرف عقلم رو گوش بدم.....يه كوه دستمال كاغذي ريز شده، آدمهايي كه نمك مي‌خورن و نمكدون مي‌شكنن را چي كار مي‌كنن.....وثوق‌پور نمي‌دانم چرا شبها ساعت 3-5 آن لاين مي‌شه واسه نمازها كه پا مي‌شم اين هم هست تونت.

فرزاد نتونست امانت‌چي خوبي باشه، دلم واسه روح‌اله تنگ شده.......

 

زمستان82
    يكي از بهترين‌هاي ايام رو سپري مي‌كنم، دغدغة پروژة فوق را گذاشتم به كناري، دوستم 10 روزه رفته تو اردو. طفلكي مامان بزرگش هم فوت كرد. تو اين 12 سال معدود افرادي ديدم مثل اون نيرو محركة بالا، كاردان، باهوش و در عين حال با معرفت باشن......

دوست هانیاز يزد كه آومد من اسم باقلوا را شنيده بودم دهنم آب افتاده بود حيف كه قلبم يه كوچولو ترك ور داشته بود.....معاهدة بام تهران بسته شد. در روزي كه كتابهايي آورده شده بود كه نظرية فراكتال را توضيح مي‌داد،.....

سال تحويل مي‌رسه، من عيدي مي‌خوام،.....ترمه و اطلس بيارين......جاقراني

 

زمستان 83

    هر چي فكر كردم، كدوم قسمت خاطراتم رو بنويسم ديدم انتخاب كار سختي، اينو خوب فهميدم هر قدر كه سنم بيشتر شده، در سراشيبي راحت‌طلبي بيشتر سقوط كردم، كمتر ميل سختي دارم، به چشم‌هام هم نمي‌تونم اعتماد كنم، از خيلي‌ها، خيلي رنجيدم اما زندگيه.......خدا دوباره بهداد را به ما داد.......، دوست‌هاي خوبي داشتم، واقعاً چرا تو ايران محيط اين قدر آزاردهنده شده، دلم واسه يكي هم خيلي تنگ شده، واسه كسي كه آفتاب صداقت را به مهماني گلهاي باغ بياورد، امام حسين، محرم، غدير، قربان .......بگذريم تلخي ايام، تلخم كرده، طفلك دوستان عزيزي كه تحملم مي‌كنند، با دوستانم كه فيلم «خيلي دور خيلي نزديك» رفته بودم، اونجا يه جمله گفت كه ساعت‌ها فكرم رو مشغول كرد. وقت‌هايي كه دلم مي‌گيره يادش مي‌افتم و بيشتر  مغموم مي‌شم.

خدا وقتي در مشكلات غرق مي‌شيم بزرگ نيست، خدا هميشه بزرگه.......مكتب نرفته‌ها را هم خيلي دوست داريم مثه رادمهر مون که ميگه تا اسمون ها.....

کات.

تهران- خانه پدری