چشمهايش از ته دل مي خنديد احساس رضايت تمام وجودش را پر كرده بود خستگي را كناري نهاده بود دوباره مثل روز هاي اول پر جنب و جوش شده بود اين بار هم مي د ويد ؛بي هدف دويدن هم عالمي داشت ياد گرفته بود تا 100بشمارد - قبلا ها كه تا 30 بلد بود براي اينكه شب ها خوابش ببرد 2-3 بار تا 30 مي شمرد اين بار كه به 90مي رسيد مي خوابيد .سردي و گرمي برايش يكسان بود ؛ روزها
به سرعت و شب ها به كندي برايش مي گذ شت از ياد گيري نكات جديد دوري ميكرد تمام سعي اش فراموشي اموخته هاي سابق بود –در اين راه خسته نمي شد – فراموشی دردي شيرين بود ولي او سخت فراموش مي كرد –دوست داشت دامنه اعدادش تا اسمانها
و درياها وتا امتداد مرز ها كرانه دار بود!!فكر مي كرد به اين شكل شب ها فرصت بيشتري دارد براي شمردن و زود تر به صبح رسيد ن ؟!
.....
گذشت و گذشت ....
يك هفته يك ماه يك سال يك سال و يك هفته
يك عمر
يك پاييز
يك زمستان
تا.....
تا انجا كه انقد خوب مي دويد وسريع فراموش مي كرد كه همه به اين فكر افتاده بودند براي يكبار خنديدن مثل او خوب بدوند و سر يع فراموش كنند........
.....
خوش باش روز غمزده هنگام رفتن است
كات.
تهران – خانه پدري