نویسنده: ابیا - سهشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۳
اولي گفت: نگذاريم محبت قضا شود!
دومي گفت: به تيغم گر كشد دستش نگيرم!!
سومي گفت: نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم!!!
چهارمي گفت: تا بر دمد خورشيد نو شب را ز خود بيرون كنيد!!!!
پنجمي و ششمي حرفي نزدند!!!!!
هفتمي گفت: اي قوم به حج رفته كجاييد كجاييد!!!!!!!
هشتمي خنديد؟!
نهمي گفت: يه روزي مثه پدر بزرگ بايد!تو همين كوچه بن بست بميريم؟!
دهمي پك عميقي به سيگار زد و خنده تلخي به اسمان كرد؛پاي چپش را خاراند!
يازدهمي سكوت خويش را فرياد زد!
....
..
.
نوبت كه به من رسيد گفتني هارا گفته بودند و نگفتني ها را توان گفتن نبود .....
چشم ها را بستم تا راحت تر به خواب فرو روم!!
كات.
تهران – خانه پدري