در مسير باد قدم برميداشت موهاي سياهش كه رگههاي سفيد
را با خود ميبرد مدام به اين ور و آن ميرفت. در درماندگي غروب
و نرسيده به سياهي شب ياد بازي روزگار افتاده بود و همين باعث
شده بود تا روشنايي صبح. با خود كلنجار رود كه او «خواهان»
است يا «خوانده»!!
در هنگام سپيدهدم اين را يافته بود كه سياهي شب، روشنايی
هم با خود به همراه دارد. روشنتر از «هميشه»!!!
او از خورشيد ميترسيد نه به اين خاطر كه نورش
چشمهايش را اذيت ميكرد؛ او در روشنايی
دنبال «روشنايی» گشتن را سخت ميديد.
پلكهايش به هم نزديك شده بود. فكرها سنگين
و بيحركت در سربالايي جنون دنبال چيستي ميگشت
و ندايی که ميگفت تا هستي را نيابي !چيستي به چه كار آيد؟
او به خواب رفته بود تا شبي ديگر از راه برسد و نوازش
دلانگيز دستهاي باد او را از خواب بيدار كند! تا در شب
دنبال «روز»
از نو و روزي «از نو»!
بگردد. به گمانم
او ميرفت تا در دام خيال اسيري كند!!
کات.
تهران - خانه پدری