در گرمی مرداد بود

که افتاب صداقت به مهمانی ابرها رفت

و در پشت انها خانه ای ساخت

و....

و اينک در يک ور شهر

يا همان شهريور

رويای صادقه ای در مسلخ گاه جنون

دست و پا می زد

......

و من نفس می کشيدم

تا فرياد نزنم

و به پيشانی غرور بوسه می زدم

تااااااااااااااااااااااااااااااا

نگويم خداحافظ!