داستان كوتاه

دستمال كاغذي راانقدر ريز ريز كرده بود كه پيش دستي مقابلش به شكل زيبايي از پره هاي ان در امده بود.پس از انكه بينيش را عمل كرده بود هم صدايش گرفته تر از سابق بود و هم مختصر ابريزشي  با او يار غار بود.نمي دانست چه بگويد و از كجا شروع كند.ار مهماني هاي لعنتي خانوادگي كه برايش ترتيب مي دادند تا او را به جاده زندگي بفرستند يا ار سفر خارجش يا ايكه قرار بود پدر و مادر ديگري نقش پدر ومادرش را بازي كنن!خيلي خسته بود حتي ناي نفس كشيدن نداشت ولي او از يه كار هرگز خسته نمي شداو عاشق ارايش بود خيلي زياد!!!

مدام شكر در قهوه مي ر يخت و هم ميزد اين كار را يكنواخت انجام ميداد شايد فرقي نمي كرد كه قهوه برايش شيرين يا تلخ باشد.تلخي او تلخ تر از قهوه بود...او در دريا بود ولي دريايي كه انتهايش كوه بود.؟

نا خود اگاه به مظلوميت ميرزا كوچكخان فكر ميگردو خود را زير باران ميديد..

......

او باز هم نمي دانست چه بگويد  ولي انچه ميدانست را گفت ووچه زود گفت....

...........

او باز هم هست خسته نيست در به در به دنبال وجدانش ميگرددتا بپرسد چه كسي ان را بيدار كردوهر روز هفده بار با بماني مهر جويي به ماندن فكر ميكند ومدام تكرار ميكند::

چه كسي باور كرد جنگل جان مرا اتش عشق تو خاكستر كرد.

تهران-خانه پدري