امروز بعد کلاس موازنه به تلفن عمومی جلو مسجد رفتم و به برزو زنگ زدم.قرار گذاشتیم که هم رو ببینیم.یه جورایی به هم ریخته بود.برام توضیح داد که تابستون تو یه مهمونی یه دختری رو دیده که عقل و هوش رو ازش برده و نکته جالب اینه که دختر هم رشته ما تشریف دارند و ما هم اصلا اسمش رو نشنیدیم.من گفتم امکان نداره!شاید علم وصنعتی باشه؟گفت:نه!پلی تکنیکیه.و این شد ماموریت ما که این بنده خدا رو پیدا کنیم.خلاصه از هر کی می پرسیدیم،نمی شناخت.از اقای جزنی.از اقای اشراقی.شب بش زنگ زدم و گفتم حاجی سر کارت گذاشته همچین کسی نیست.اون بنده خدا هم که کلی اهل هنر بود و از نوازندگان برجسته سنتور ایران بود شروع کرد پشت تلفن گوشه هایی از قاصدک مشکاتیان رو برام زد.دلم کلی گرفت.برزو هم پدرش و هم مادرش استاد دانشگاه بودند.یه خواهر کوچک تر از خودش داشت.و این ها ثمره زندگی والدین در خارج مرزهای ایران بودند.

سه هفته بعد:

من به دلیل مشگلی نمی توانستم سر وقت برم سر کلاس از شیمی الی.به همین خاطر سه شنبه چهارم ابان ساعت ده وارد ازمایشگاه شدم.شروع به ازمایش استخراج با پوست پرتغال کردم،که اصغر روغنی امد و گفت امروز این خانم هم،همکار شما هستند!اسمش رو که گفت جیغ کشیدم.روغنی گفت چی شد؟مونده بودم چی بگم!ستاره را پیدا کرده بودم

اخر ترم:

کنسرت شجریان بود برزو از ستاره خواسته بود براش بلیط بگیره که با هم برن اما نشده بود.برزو همیشه از ستاره یه خاطره خوب تو ذهنش ساخته بود...

یازده سال بعد.

تابستان هشتاد و هشت:

تو یه شب گرم تو یوسف اباد رفته بودیم شام بیرون .برزو و همسرش هم بودند.برزو بم گفت دخترش به زودی به دنیا می اد!گفتم اسمش رو چی می ذاری؟نکنه ستاره!خندید گفت روزبه اه یادته هنوز و ......

ستاره هم یه جایی تو این دنیا داره با همسرش گذران عمر می کنن.تو همون شهر رویایی.